مانیمانی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

من و مامانی و بابایی

دهمین مسافرت

روز قبل از عید فطر با عمو سید اینا رفتیم سمت کلاردشت.ساعت 6 عصر راه افتادیم ولی انقدر جاده شلوغ بود که حدود 4 صبح رسیدیم کلاردشت.با اینکه زمانش طولانی بود ولی خیلی پسر خوبی بودی و تا رسیدیم توی ویلایی که از قبل کرایه کرده بودیم انگار نه انگار که ساعت 4 و شما تو ماشین خواب بودی,سریع رفتی کنترل تلویزیونو برداشتی و مشغول روشن کردنش شدی ,حالا ما خسته بودیم و میخواستیم بخوابیم تو هم که خواب از سرت پریده بود و مشغول بازی بودی,بالاخره ساعت 5:30 خوابیدی.یه روز رفتیم دریای عباس آباد و تو کلی آب بازی کردی ولی سامیار دوست نداشت تو آب بیاد مثل دفعه اولی که تو دریا رو دیدی و آخرش هم با گریه برگشتی چون از آب دل نمیکندی.یه روز دیگه هم رفتیم پارک رودبارک ول...
11 مرداد 1393

اخبار17ماهگی

تو این ماه وقتی صبح زود از خواب بیدار میشدی بابایی میبردت بیرون کالسکه سواری و بعدش هم که مهدکودک مامان جون برای همین خیلی ددری شدی و صبحا که بیدار میشی میری لباسای بابارو بر میداری بهش میدی و میری پشت در وایمیستی و میگی دَدَ.خیلی به مامان جون توی اسباب کشی کمک کردی و از وقتی اومدن خونه جدیدشون همش دنبال یه جایی برای وصل کردن ننو بودیم ولی تا ما بیاییم براش راه حل پیدا کنیم تو یاد گرفتی که خودت بخوابی عزیز دل مامان.یکی دو روز اول یه کمی نق میزدی و مامان جون با دستات بازی میکرد و کتاب میخوند تا خوابت ببره.فقط هم گیر داده بودی که گوشه سالن رو زمینا بخوابی ولی الان دیگه تا مامان جون میگه بریم لا لا میدویی میری تو اتاق خواب و با مامان جون کنار ه...
31 تير 1393

اولین مسافرت خارجی(نهمین مسافرت)

20تیر93 رفتیم که بریم به سمت کوش آداسی+ازمیر.توی راه تا فرودگاه امام بنا به دستور بابایی من گازشو گرفتم تا زودتر برسیم که 2 بار جریمه شدیم تازه دفعه دوم که پلیس جلومونو گرفت وای نستادم و فرار کردم یه همچین مادر قانون گریزی داری که البته شوهر ناباب باعث شد که من اینجوری بشم .توی فرودگاه یکسره راه میرفتی و بازی میکردی و دیگه وقتی هواپیما بلند شد انقدر خسته بودی که سریع خوابت برد ولی سر 1ساعت بلند شدی مشغول بازی با مسافرای پشت سریمون شدی یا وسط هواپیما راه میرفتی و اونجا هم گیر داده بودی به دستشویی توی هوایما همش میرفتی سمتش.وقتی رسیدیم فرودگاه ازمیر سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت کوش آداسی و شما 1ساعت تو اتوبوس خوابیدی تا رسیدیم هتل(توسان).کلا د...
31 تير 1393

مهدکودک

یه چند وقتیه چون کمر درد من بیشتر شده و تصمیم به آب درمانی گرفتم   و با توجه به حرف دکتر مانی که گفته باید خیلی منو نبینه تا وابستگیش به شیر کم بشه تا شاید غذا خوردنش بهتر بشه برای همین مانی کوچولو رو توی یه مهدکودک خیلی خوب ثبت نام کردیم اونم مهد کودک مامان جون حوری .هر روز صبح با سرویس بابا حامد میری اونجا تا عصر که منم بیام و اصلا هم احساس دلتنگی نمیکنی و اونجا کلی بهت خوش میگذره و با مامان جون بازی میکنی و ظهر هم که بابا جون میاد باهاش مشغول هستی و دیگه خوابیدن و استراحت کردنو ازشون گرفتی.خلاصه که مامان جون شده مامانت و منم که شدم دایه و از شب تا صبح یه ریز بهت شیر میدم.خدا مامان جون و باباجونو برامون حفظ کنه ...
8 تير 1393

اخبار 16ماهگی

از وقتی که بابایی از چین اومده همش به دنبالشی و میترسی که دوباره بره و تا از جاش بلند میشه تو هم راه میوفتی دنبالش.وقتی جیش میکنی یا یه وقتایی هم الکی میدویی میری سمت دستشویی و میگی جیش جیش.کلا عاشق رفتن توی دستشویی و حمام هستی.کافیه کسی راجع بهش حرف بزنه مثلا من دارم به حامد میگم فردا مانی رو ببرش حمام که یه دفعه میبینیم مانی کوچیک غیب شد ,نگو رفته پشت در حمام آماده وایساده تا یکی محض رضای خدا ببرتش آب بازی .بهت میگم صدای فیل دربیار و طبق آموزشایی که از خانم زهرا دیدی سریع یه صداهایی شبیه صدای فیلهای جنگل آمازون در میاری .خیلی مهربونی و بلد شدی بوسمون میکنی .کلمه های جدیدی که بلد شدی:سلام,نی نی,ننو.وقتی دارم پاهاتو ورزش میدم و برات باز و بس...
28 خرداد 1393

16ماهگیت مبارک

گل گلی جون 16 ماهگیت مبارک                                                                                                                                                                                  ...
28 خرداد 1393

هشتمین مسافرت

چون بابا حامد 6 خرداد رفت چین(سفر کاری بود که تنها رفت وگرنه من و تو پایه اصلی سفر بودیم واصلا بدون ما نمیرفت) منم تصمیم گرفتم برای اینکه تو از دوری بابایی کمتر اذیت بشی با باباجون اینا بریم سفر و برای اینکه توی سفر حوصلت سر نره به خاله جون محبوبه هم گفتیم باهامون بیان.8خرداد با ماشین بابایی رفتیم سمت نوشهر.توی راه همه چی خوب بود البته یه کم فضا تو ماشین کم بود فقط یکما نه خیلی بیشتر (تازه هر کدوممون پا رو دلمون گذاشته بودیم و کلی چیز نیوورده بودیم).وقتی رسیدیم یه ویلا یه خوابه کرایه کردیم که اتاق خوابش سهم من و تو بود و بفیه هم دسته جمعی توی سالنش میخوابیدن .اونجا هم تو کله سحر بیدار میشدی و برای اینکه رایحه و خانم زهرارو از خواب بیدار نکنی...
18 خرداد 1393

اخبار 15ماهگی

دیگه بیشتر وقتا راه میری                                                                                                                                                               اینم از اولین کفشت               &...
7 خرداد 1393