مانیمانی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

من و مامانی و بابایی

پنجمین مسافرت

هفته پیش وسایلمونو جمع کردیم برای سفر به آنتالیا ‚ساعت 2 شب هم پروازمون بود ولی بنا به دلایلی سفرمون کنسل شد(انگار سواحل آنتالیا مارو نطلبیده بود )‚ بجاش این هفته روز عید غدیر با عمو سید و خاله فریده  و سامی کوچولو رفتیم اصفهان.وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم سمت هتل چهل پنجره که بابایی از روز قبل اتاق رزرو کرده بود‚ وسایلمونو گذاشتیم تو اتاق و رفتیم میدون امام‚ یه سری پیاده روی کردیم و عکس انداختیم و توی بازارش گشتیم ولی هیچ چیز بدرد بخوری نداشت و ناکام از خرید برگشیم توی ماشین تا توی خیابونا دور بزنیم تا مانی گل پسری یکمی بخوابی.بیدار که شدی رفتیم توی خیابون چهار باغ پایین گشتیم و جلوی راه غذا گرفتیم و برگ...
7 آبان 1392

8ماهگیت مبارک

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چه فرشته ای به ما دادی‚خیلی مهربون و نازنینه.مانی جونم یعنی روز به روز داری بانمک تر میشی‚وااااااااااااااای که چقدر دوستت دارم  ‚قربون حرف زدنت بشم من که هم ماما میگی هم بابا و جدیدا هم که دَدَ.                           ...
1 آبان 1392

تولد رایحه و گلی جون

24 مهر روز عید قربان رفتیم تولد رایحه و خانم زهرا که البته اصلش روز تولد رایحه بود ولی دیگه خاله جون محبوبه 2 تا یکی کرده بودش.اون روز هر کدوم از شما فسقلیا یه سازی می زدید و تا آخرش یا تو خوابت میومد یا اوحد کوچولو یا... ...
29 مهر 1392

چهارمین مسافرت

بابایی پیشنهاد داد که آخر هفته یه سفر بریم و وقتی پرسید کجا بریم من طبق معمول همیشه گفتم شماااااااااااال ولی چون زمانش کوتاه بود تصمیم گرفتیم یه جای نزدیک بریم و در آخر رفتن به شهر همدان تصویب شد.پنجشنبه(4 مهر) ساعت 5 راه افتادیم و دیگه وقتی رسیدیم همدان هوا تاریک شده بود‚ برای بابا طاهر عریان از تو ماشین یه دستی تکون دادیم و رفتیم سمت گنج نامه و وقتی خیالمون راحت شد که گنج نامه هنوز پابرجاس رفتیم به سمت هتل پارسیان آزادی ‚اونجا بود که گفتن یه اتاق 2 تخته دارن و یه سوییت‚وقتی رفتیم اتاق رو ببینیم دیدیم که ای وای دو تا تخت با یه متر فاصله تو اتاقه‚اونوقت چه جوری می خواستیم بخوابیم.من روی یه تخت بابا هم رو یه ...
8 مهر 1392

7ماهگیت مبارک

گل پسر قند عسل چقدر زود داری بزرگ میشی و هر روز خودتو بیشتر توی دلمون جا میکنی  ‚وایـــــــــــــــــــــــــیییییییییییییییییییی که میخوام درسته قورتت بدم(اون وقت دوباره باید سزارین بشم که درت بیارن ) ...
3 مهر 1392

تولد مامان مریم

طبق معمول هر شب وقتی از خونه مامان جون بر گشتیم خونمون تا شما رو بخوابونم توی تختت با یه صحنه ای مواجه شدیم ‚ پشت در خونه پر از گلبرگای رنگی بود‚در رو که باز کردم لامپا همه خاموش بود و خونه پر از شمع بود و یه عالمه گلبرگ روی زمین.بابا حامد سورپرایزمون کرده بود(چه می کنه این بابا حامد ).شما هم که اون موقع شب بابایی رو دیدی خواب از سرت پرید و مارو تا آخر جشن تولد همراهی کردی و کلی برای مامانی قر دادی تپل مامان .                                                             &n...
1 مهر 1392

این روزای مانی

وای که چقدر وروجک شدی .دیگه توی بیداری شیر نمیخوری‚به جز فرنی حریره بادوم و سوپ و تخم مرغ هم می خوری ‚ یه مدته که شبا یه بار بیدار میشی و گریه می کنی و تا صبح مدام تکون می خوری و زود زود پا میشی شیر میخوری که دکترت احتمال داد که ریفلاکس داری و فعلا باید امپرازول بخوری و خدارو شکر چند شبه دیگه گریه نمی کنی ولی هنوز تو خواب زیاد تکون می خوری.از خوابیدنت بگم که چه کردی این چند وقته هی واااااااااااااااااای من ‚ باید با ماشین ببرمت تو خیابونا انقدر بچرخیم و بچرخیم تا یه کمی بخوابی  ‚خوابت که سنگین شد یه جا پارک میکنم تا توی خواب بهت شیر بدم که یه وقتایی تا بلندت می کنم دوباره بیدار میشی و روز از نو روزی از نو .(ا...
28 شهريور 1392